تبليغاتX
روزنوشتم - چقدر .... ؟!

خوب همانطوریکه ، دیشب عرض کردم ، گزارش تصویری سفر یک روزه به شهرستانک را تقدیم میکنم.

بدون شرح !

ساعت ۵ صبح حدود ۵۵ نفر آدم عاشق طبیعت و طبیعت گردی با هم آغازگر سفری ۲۵۰ کیلومتری به شهرستانک بودیم .

بعد از ۵ ساعت و نیم بالاخره به مقصد رسیدم ، یعنی ساعت ۱۰:۳۰

بدون شرح ! 

بعد از اینکه از ماشین پیدا شدیم ، بدلیل اینکه در یک منطقه ی روستایی در حال گشت بودیم و عدم آزار و آلودگی صوتی برای روستاییان ، به سه دسته تقسیم شدیم ،

و شروع کردیم به پیمایش مسیر که حدودا ۲ ساعت بطول انجامید ، ساعت ۱۲:۳۰ بود که به مقصد راهپیمایی ، یعنی کاخ ییلاقی ناصرالدین شاه رسیدیم ،

بدون شرح ! 

البته  چه کاخی ؟!

به چیزی که شبیه نبود ، کاخ !

یک مخروبه ی خشت و گلی که هیچ در و پیکری نداشت !

میتوانید با جستجوی در اینترنت ، عکسهای قدیم این کاخ ییلاقی را ببینید .

بدون شرح ! 

به محض رسیدن ، کمپینگ ما شروع شد ، برای صرف نهار آماده شدیم ، همه غذاها را درون سفره قراردادیم و از هر غذایی ، لقمه یی چشیدیم و گفتگو و گلخند های بسیار !

بدون شرح !

بعد از صرف نهار ، بچه  ها ، از دختر و پسر شروع کردند به وسط بازی ( بازی مشترک بین تمامی سنین !)

ما هم فقط نظاره گر بودیم و ادامه صحبتهای توی اتوبوس !

بدون شرح ! 

بعد از حدود یکی دوساعت ،و گشت و گذار در اطراف باصطلاح کاخ ! همه دور هم جمع شدیم و تازه شروع کردیم به معارفه !

(فکر کنم این مراسم معارفه برای سفر بعدی بود ،چون یک کم دیر آغاز شد!)

نگاهی بدون انتها ! 

بعد از پایان معارفه ، دوباره همه مسیر بازگشت را درپیش گرفتیم و حدود ساعت ۴:۳۰ بود که به اتوبوس رسیدم و ساعت ۵:۰۰ حرکت کردیم ،

در راه برگشت !

در مسیر بازگشت هم ، همچون رفت ، از دست این جوانهای پرشور ، سر درد گرفتیم ، بقول فردوسی پور :

چه میکردند این جوونا ! از سنتی و شجریان گرفته تا ساسی مانکن ، همه و همه در جمع ما بودند و چه کردند !؟

در راه برگشت !

 

نمیدانم اینها این انرژی را از کجا آورده بودند؟! من که دیگر نای حرف زدن را نداشتم ، اما اینها مثل آدمهایی که دوپینگ کردند تازه شارژ شده بودند !

من و حمید ! 

و درد از آنجا شروع شد که در مسیر بازگشت ، پای صحبت دوستی نشستم که به من درس استقامت به معنای واقعی داد ، ایشان به من نشان داد که با تمام مشکلات میشود زندگی کرد و به زندگی امیدوار بود ، میشود درد را در دل نهان کرد و در چهره لب خندان را به دوستان هدیه داد ،

شاید اگر من ذره ایی از مشکلات او را داشتم ، کوه که سهل است از در خانه هم بیرون نمیرفتم !

همانطوریکه شنیدن مشکلات او ، باعث شده که دو روزه که آدم نباشم !

واقعا خدا به ما چه چیزهایی که نمی فهماند ؟!

خدا به من فهماند که

اولا :ظرفیت تبدیل شدن به سنگ صبور را ندارم !

ثانیا : چقدر ناشکرم !

ثالثا : چقدر ناشکرم!

رابعا : چقدر ناشکرم !

خامسا : ........

سادسا : .....

سابعا : ........

ثامنا : .........

 

پ . ن ۱ : در آینده در مورد یک مساله خیلی جالب که فقط توی فیلمها دیدید برایتان خواهم نوشت !

پ .ن ۲ : برای رفع مشکلات همه ، از جمله این دوست جدید من ، دعا کنید !

پ. ن ۳ : طبیعت پاییز دیوانه وار من را گرفتار خودش کرده است ، من که از پاییز متنفر بودم !

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 15:52 توسط شهاب حسینی |