میشود گران ترین هدیه را با کمترین قیمت خرید کرد ..." عشق " گران ترین هدیه برای هر خانمی است...
وقتی ارزش عشق کم شد...جایگزین هایش با ارزش میشوند...
البته منکر هدیه دادن نیستم...
اما عشق یعنی ...همه چیز...
همسران...بانوان...مادران...روزتان مبارک
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 18:50 توسط شهاب حسینی
|
بنظر من تعریف ...روابط عمومی ...اینست :
در نظر گرفتن ...ارزشهای طرف مقابل...در هر تعامل !!
یعنی خوش برخورد و خوش مشرب بودن یک فرد ...دلیل کافی مبنی بر داشتن روابط عمومی قوی نیست!!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 18:20 توسط شهاب حسینی
|
اندر احوال مریدان آورده اند که مریدان را شیخی بود زیرک و سخنوری بغایت زبردست ...تا بدان تازی سخن را میراند ...که مریدان جملگی از هوش برفتندی...و چون بهوش آمدندی...چنان نعره یی بزدند و دوباره از هوش برفتندی...الی خمس المره - تا 5 مرتبه- ...وچون بار آخر بهوش آمدندی...جملگی دریافتند دیری ست که شیخ کیسه های نانشان را ربوده و فرار را برقرار ترجیح داده !!!!!...و باز نعره زدندی و در پی شیخ دیگر روانه شدندی!!!!
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:7 توسط شهاب حسینی
|
الان روی همه ی پنجره های زندگی ام ...نوشته "Closed"...
شاید این نتیحه ی "Off" ی باشد...که چندی پیش...
به همه ی هستی ام زدم!!!!!
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:46 توسط شهاب حسینی
|
صدای باد در گوشم پیچیده...ذرات شن همراه با هر وزشی...گونه هایم را تیرباران میکند...
افق...
افق...
ناپیداست...جز خط سپید جدا کننده ی آسمان و زمین...جز مرز بین آبی و خاکستری...چیزی روبرویم نیست!!!
ناگهان...
همان طوفان خشن...نوید بخش نوای جرس شد...در هیاهوی دهشت ناک بیابان...
از ژرفای ناامیدی...
صدایی شنیده شد...
آری...صدای مبهم زنگوله های اشتران بود که از دور دست میاوردش ...باد...
آیا آنان نیز مانند من ...سرگردان این مهلکه بودند...
اما نه...شاید ساربانی سفرکرده...برپشت اشتری ...سوار باشد...
شاید...
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:20 توسط شهاب حسینی
|
بنظر من این مهم نیست که در انظار دیگران باشی ....مهم اینست که همیشه در ذهن دیگران باشی...چه افراد مثبت و چه منفی...چرا که شما " ارزش فکر کردن " داشته اید!!!!
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:59 توسط شهاب حسینی
|
امشب آدمایی رو دیدم که اصلا قدر خودشون رو نمیدونند...موقعیت خودشون رو نمیشناسند...شان خودشون رو نمیدونند!!!!
چرا آدم باید اینطوری باشه؟؟!!!
بقول ظریفی :
به سن و سال نیست...به ذاته !!!!!
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:8 توسط شهاب حسینی
|
در حال حاضر چندتا امیرکبیر داریم ؟؟؟!!!!!
قربانت شوم
الساعه که در ایوان منزل با همشیره همایونی به شکستن لبه نان مشغولیم، خبر رسید که شاهزاده موثقالدوله حاکم قم را که به جرم رشا و ارتشا معزول کرده بودم به توصیه عمه خود ابقا فرموده و سخن هزل بر زبان راندهاید. فرستادم او را تحتالحفظ به تهران بیاورند تا اعلیحضرت بدانند که اداره امور مملکت به توصیه عمه و خاله نمیشود.
زیاده جسارت است، تقی
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:36 توسط شهاب حسینی
|
چرا میگن " پشیمونی سودی نداره !!!!"
بنظر من حداقل فایده ی پشیمونی اینه که بدونی خیلی اشتباه کردی و میکنی و خواهی کرد...اینقدر ادعای عقل کل بودن نداشته باش....
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:17 توسط شهاب حسینی
|
تصور فانتزی نشستن روی صندلی ننویی ...توی ایوان یک کلبه ی چوبی...درست وسط جنگل...دور از همه...زمانی محقق میشه...که دیگه حوصله ی خودت رو هم نداری!!!!
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:7 توسط شهاب حسینی
|